Tuesday, December 25, 2012

تهیج افکار عمومی، ترساندن خامنه ای و پنهان کردن خبرهای واقعی/ فرقه «مصباحیه» ترسیده، ولی به کهنه افکارِ "مصباح" امیدوارند! برنامه بعدی چیست؟




مصباح در پیشواز 9 دی تاکتیک های کهنه شدهء تهیج افکار عمومی، تهدید خامنه ای و سرِکار گذاشتن افکار عمومی را دوباره کلید زده است. خبرهای تولید شده توسط «مصباحیه» که ارزش خبری واقعی همهء آنها در جمع جبری مساوی صفر هست را به اختصار در گزاره های امروز ببینیم:

-          مصباح : «فکر می کنند انتخاب کردن "حق مردم" است.»، «حذف ولایت فقیه برنامه مخالفین است.»
-          الهام: «خامنه ای از سقوط احمدی نژاد جلوگیری کرد.»، «گفتمان رهبری به گفتمان ما نزدیک تر است.»
-          احمدی مقدم: «خامنه ای گفت برخورد با 40 نفر با شما ، برخورد با موسوی و کروبی با من.»
-          احمدی مقدم: «کتک زدن در بازجویی انجام می شود. بعد از آن نه.»
-          احمدی نژاد در اهواز: «کسی نمی تواند با سرکوب مردم به حکومت ادامه بدهد.»
-          محسنی اژه ای: «از رئیس جمهور خواسته ایم لیست 300 نفر را بدهند.»
در میان خبرهای تولید شدهء «مصباحیه» خبر محسنی اژه ای با تاکید بر اینکه از رئیس جمهور خواسته ایم «بدهکاران بالای یک میلیارد تومان را معرفی بکنند» جالبترین خبر از این دسته خبرهاست. چراکه در لفافه فعالین اقتصادی مستقل را "تهدید" می کند.(توضیح اضافه اینکه در زمان سلطنت پهلوی امکان تهیهء بدهکاران بالای 50 میلیون تومانی مقدور نبود، در شروع دولت نهم حمله به فعالین اقتصادی و سرکوب آنها با لیست کردنِ وام های 500 میلیون تومانی شروع شد.) ایشان چوب 300 نفر – که حداقل بدهی هر یک از آنها به سیستم بانکی بالای 100 میلیارد تومان است – را طوری بلند کرده اند که همهء فعالین اقتصادی (با بدهی بانکی بالای یک میلیارد تومان و فعالیتِ سالم اقتصادی) را هم بترساند!

خبر واقعی که امروز «مصباحیه» سعی کرد پنهان نگهدارد، اثرات تورمی "توهماتِ" سخنرانی احمدی نژاد در صدا و سیمای میلی بود. ("توهماتی" که بنظر احمد توکلی یعنی «بنزین 5000 تومان» و یا در بیان باهنر یعنی «نان سنگک 15000 تومان»!)

در روزهای آتی خبرهای تهیج کنندهء افکار عمومی از این جنس زیادتر خواهیم شنید و رسائی ها و کوچک زاده ها به خون خواهی ستار بهشتی ها بلند خواهند شد.

-          ایجاد "های و هوی" اضافی؛
-          آزار و تهدید فعالین اجتماعی، اقتصادی و سیاسی؛
-          ترساندن خامنه ای! و...
محورِ اصلی اقدامات تبلیغیِ تیم احمدی نژاد و تشکیلات مصباحیه خواهند بود.

و ... اما! نکته اینکه جامعهء مدنی نسبت به اقدامات این «بختک» که بر زندگی ایرانی خیمه زده است، کنشی هدفمند نشان میدهد. همان رفتار "سبزی" که تا امروز تعادل روحی و روانی آقایان را به بازی گرفته است! 

Monday, December 24, 2012

یک سئوال از نمایندگان مجلسِ انتصابی در آخرِ «جلسهء غیر علنی در مورد بودجهء 92» در روز سه شنبه(فردا): «شما در خانواده جوان ندارید»؟




1-       «جنبش سبز مردم ایران ضمن اینکه راه های بازگشت و اصلاح امور را برای هیچ شخصی بسته نمی داند، کلیهء خلاف های حکومتی در 34 سال گذشته را نیز در رصد داشته و در این خصوص هیچ نکتهء پنهانی در خصوص پرونده های زیر بغل احمدی نژاد نزد مردم وجود ندارد.»
2-       «معلومات روشنی در خصوص اقدامات تخریبی تیم احمدی نژاد نزد دانشمندان جنبش سبز وجود دارد که امکان ادامهء حکومت فعلی را عملاً غیر مقدور کرده و هنوز ابعاد آن توسط رهبری فردی خامنه ای و همراهان ایشان شناخته نشده است.»
با توجه به دو گزارهء بالا و تاکید بر مطالبهء اصلاح امور مملکتی با مسالمت آمیزترین راه های ممکن و تاکید بر اینکه:

-          اعلام عدم کفایتِ احمدی نژاد و سلبِ فوریِ قدرت از دولتِ کودتایِ شخصِ خامنه ای که نظرشان به نظر ایشان نزدیک تر بود. برای حل مشکلات و فلاکتی که بر سر کشور آمده است، به هیچ وجه کافی نیست.
-          بلکه پایان دادن به حصر رئیس جمهور منتخب انتخابات 88 و یاران ایشان! و آزادی فوری و بلاشرط مصلحین اجتماعی از زندان ها - که حتی کوچکترین نافرمانی مدنی نیز در پرونده های آنان وجود ندارد – و تنها اتهام آنها «بیان واقعیت های سرکوب نهادهای کار و ادارهء ساده ترین امور کشوری – حتی سپاه -  توسط نادانی و توهماتِ احمدی نژادی و توطئهء "مصباحیه" بوده است»، پایهء دوم آن است!
با سئوالِ خانواده و فرزندان جوان نمایندگان انتصابی خامنه ای در مجلس فعلی همراه هستیم که: «چگونه می توانید حداقل های حق حیات آبرومندانهء شهروندان و حتی اعضاء خانوادهء خود را با تحمل اثرات "بختکی" بنام احمدی نژاد و تشکیلاتِ مخوفِ مصباحیه نادیده بگیرید»؟

دوشنبه 4 دی ماه 1391

در این موضوع، مطالعهء یادداشت های ذیل توصیه می شود:

Saturday, December 22, 2012

مژدهء احمدی نژاد به «لشکر بیکاران»: «مابه التفاوت نرخ رسمی ارز و نرخ بازار آزاد را بین مردم تقسیم خواهیم کرد» - کدام «مردم»؟

داروغهء ناتینگهام: مابه التفاوت نرخ ارز را از مصرف کنندگانِ دارو، کالا و خدمات می گیریم و به «برادران با بصیرت» می دهیم!

مردم از دیدگاه احمدی نژاد حداقل بر دو دسته قابل تقسیم هستند:

-          آنها که به هر دلیل – حتی بیماری لاعلاج و یا تولید کننده بودنِ نیازهای مردم – مصرف کنندهء ارز هستند. (اینها مجبورند دلار را به قیمت آزاد از دلالیِ دولتِ وصرافی های دولتِ احمدی نژاد تهیه کنند.)
-          آنها که قابلیت "هواداری" از برنامه های دولت را دارند – حتی اگر در تولید ارزش های اقتصادی هیچ نقشی نداشته باشند -. (گروه فراگیر بسیجی و لشکر بیکاران که دولت احمدی نژاد از آنها به عنوان پیاده نظام استفاده می کند.)
به همین دلیل ساده است که ایشان در سخنرانی شنبه شب در صدا و سیمای "میلی" به راحتی می گوید: «ما به التفاوت نرخ رسمی ارز و نرخ بازار آزاد را بین مردم تقسیم خواهیم کرد». (نقل به معنی)

برای این "معجزهء" هزاره سوم «بخش واقعی و موتور تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در طبقه بندی های اجتماعی که "قدری" بیشتر از مصرف خود و خانواده هایشان به تولید کالا و خدمات می پردازند». یا اصلاً شمرده نمی شوند و یا اینکه مطابق تحلیل "معجزه!":
«بهتر است  آب های جاری کشور را بی خودی برای تولید محصولات کشاورزی استفاده نکرده و بروند در خانه هایشان بنشینند». - دولت منصوب رهبری "آبها" را «در بطری کرده و می فروشد و دلارهای بدست آمده را در بازار آزاد میفروشد – و پس از کسر "کمیسیون" - به دِرخانه ها "لشکر بیکاران" تحویل می دهد»!(اینجا ببینید)

در این بیانات مشعشع، "جوهرِ" حکومت 8 سال اخیر و محصولِ عقلِ "رهبری فردی" جمع شده؛ زهرِ مارِ خطرناکی که می تواند حتی آیندهء فرزندان ما را هم تهدید کند.

به این دلقک بازی و «رهبری فردی»! مردم خودشان یاید جواب لازم را بدهند. «هرکس که خودش می داند ارزش کالا و خدماتی که به جامعه ارائه می دهد از مصرف خود و خانواده اش بیشتر است». آنها بازندهء اصلی این کارزارِ پر هزینه برای زندگی شهروندی هستند! (حداقل 80% اعضای جامعه چنین زندگی می کنند.)  

توجیه اقتصادی احمدی نژادی که «هرکس به لشکر بیکاران به پیوندد و بدون کار و فعالیتِ مفید، یارانهء دولتی دریافت کند، در رقابت اقتصادی – کار نکرده و یارانهء گرفته – در تراز نهائی برنده است. نقض عرضِ زندگی شهروندی و نشانهء سرکوبِ حقِ سرافرازی، کرامت انسانی و حق حیات است!»

Friday, December 21, 2012

حمله به هاشمی بهانه است! "نطق" رسائی در مجلس برای خراب کردن پل های پشت سرِ خامنه ای ! چرا تشکیلات «مصباحیه» ترسیده اند؟




نطق رسائی و موضوعات مدل "بگم بگم" تیم همراه ایشان که با دلسوزی برای "ستار بهشتی" همراه می شود. مبین ترسِ تیم مصباح و «مصباحیه» از پاسخگویی به مردم است. در تحلیلی در 20 آبان در این خصوص به پیش بینی تحولات پیش رو پرداختیم و از آن روز تا بحال:

-          سعیدی نمایده رهبری در سپاه در دو مورد(1)(2)
-          مصباح یزدی در یک مورد(3)
-          احمدی نژاد در موارد متعدد(4)
توپخانهء اتهامات خود را به سمت "سید علی خامنه ای" برگردانده اند و بیشترین فشار را برای ترساندن ایشان به کار می برند.

حال، با آزادی مهدی هاشمی در قبال وثیقه ملکی «آب در خوابگاه مورچگان افتاده» و نگرانی و ترس در اردوی «مصباحیه» اردو زده است و همچنان که انتظار می رفت « گرگ های هار شدهء شهوتِ قدرت و ثروت زنجیر پاره کرده اند و خدا را هم بنده نیستند.» (نقل از تحلیل وضعیت روحانیت)

باید توجه داشت که حملات به هاشمی در این مرحله بهانه است. «هدف مصباحیه شخص خامنه ای است» و آن ها برای خراب کردن پل های پشت سر ایشان «برای استفاده به عنوان خاک ریز» به هر کار دیگری هم که بتوانند دست خواهند زد!

***** 

مطالعه یادداشت های مربوط به این تحلیل توصیه می شود.

Thursday, December 20, 2012

سی وسه سال در راه سبز شدن! (سبز شدن!«مهمترین وظیفه و مطالبهء تاریخی است»!) و... چرا برای همه در این کارزار بقدر کافی جا هست؟






فراز اول:

 روایت حمید مصدق – شاعر – از تجربهء انقلاب 57، ( باهم بخوانیم ) 

«من با بطالت پدر  هرگز بیعت نمیکنم»
سفر دوم

حمید در این قطعه سنفونی ای  از امید و عشق را به تصویر می کشد. که با هزاران آرزویِ بهروزی در پیروزی انقلاب 57 ، ریتم می گیرد. امید را به عرش می برد و به توهم و نادانی آلوده می شود؛

هنگام، هنگامهء سفر بود؛
 اینک توهمی؛ کالوده می کند،سرچشمه زلال تفاهم را.

 ای آفتابِ پاکِ صداقت! در من غروب کن.
ای لفظ ها! چگونه چنین ساده و صریح؛ مفهوم دیگری را، با واژه های کاذب مغشوش؛ تفسیر می کنید ؟
دیگر به آن تفاهم مطلق، هرگز نمی رسیم!
و دست آرزو، با این سموم سرد تنفر که می وزد؛
دیگر شکوفه های عشق و شهامت را، ازشاخسارِ شوق نمی چیند.

او شاهد فرسنگ ها فاصله است، حیران در مقابلِ وقاهتِ پیرِ فرتوتِ بد اندیشی که بر آن مستقر شده است.

افزون شوید بین من و او؛ 
 - گرد غبارهای کدورت -  فرسنگها ی فاصله، افزونتر!
اکنون لبخند خنجری ست،  آغشته، زهرناک!  و اشک؛  اشک، دانهء تزویر زندگی ست!
آیا،  هنگام نیست؟ که دیگر، دلالهء وقیحِ  هیزم کش نفاق؛  این پیر زال راندهء وامانده؛ در دادگاهِ عشق،  به قصد اعتراف نشیند ؟
یا این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند!  در عمق اعتکاف نشیند؟
ناظر سالهای سختِ بر باد رفتنِ آرزوها در دههء 60 هست؛

من شاهد فنای غرور رود؛ در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت کفتار بوده ام،  کفتارِ پیرِ مانده ز تدبیری! 
و شاهد شهادت شیری - در بند -!  و خستهء زنجیری!
 
دیدم. تهدید؛ شورِ شعله های شهامت را، مرعوب می کند!
 
و همچنان،  که سمِ گرازان تیزرو، رویای پاک باکرگی را،  به ذهن برف،  منکوب می کند!

می پذیرم که قلب حمید طاقتِ خون ریختهء داریوش فروهر و پروانه را نکرد.( اول آذر) و تحمل دیدن جسم شکنجه شده و بی جان پوینده و مختاری را نداشت (12 و 18آذر )، و ما را با تمام آنچه نتوانستیم به او و مردمش ارزانی داریم، ترک کرد.(7 – 8 آذر 77) و می خوانیم؛

ای کاش آن حقیقت عریان محض را، هرگز ندیده بودم!

 
دیدم که بی دریغ -  با رشته فریب - این رقعه؛ زندگیم کوک می خورد!

 
ولی می توانم به عهدی که با آخرین کلام این شعر ما را به آن فرا خوانده است. مومن باشم:

داناییم به ناتوانی من افزود!
 
دیدم که آن حقیقتت عریان، ز چشم من، مکتوم مانده بود! در زیر چشم باز من - اما همیشه کور -
 
در شهرهای پاک مقدس،  در شهرهای دور، دیو و فرشته وعده دیدار داشتند!
دیدم که رود، رود که یک روز پاک بود؛ اینک در استحاله سیال خویش،  تسلیم محض پهنه مرداب می نمود!
و می توانم وضعیت امروز ما ن را در کلام او پیدا کنم؛

کو یک خنده یک تبسم زیبا،  یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا ؟
آری چه کرد باید؟
 
با دسته های خنجر پیدا از آستین،  لبخندها فریب و مهربان صدایی - اگر هست در زمین -  سوز نوای زمزمه جویبارهاست!
وصدای حمید را بشنوم که ما را به صداقت با خودمان می خواند:

آیینه را به خلوت خود بردم؛  آیینه روشنایی خود را؛  در بازتاب صادق این روح خسته دید!
 
اما!  تو در درون آینه می بینی؛  نقش خطوط خسته پیشانی؛ پیری، شکستگی و پریشانی!
 
آیینه ها دروغ نمی گویند!  و من؛  آن قدر صادقم که صداقت را -  چون آبهای سرد، گوارا،  با شوق در پیاله مسگون صبح نوشیدم!

از بیم ها و نا امیدیِ بر باد رفتنِ تمامی تلاشها در «قبول بدلی بودن انقلاب 57 » ( که 33 سال هست، بسیارِ ازما، این بیم را – هنوز- با خود حمل می کنیم) آگاهمان می کند؛

و بیم من همه این بود که مباد! تندیس دستپرور من،  در هم شکسته گردد!
و بیم من همه این بود که مباد! روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی، عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه، پنهان نمانده بود!
و بیم داشتم؛  ویران کند، تمامی ایمان به عشق را؛  که روزی آن مترسک جالیز؛  در من نشانده بود!

و تنها راه چاره را «جوشیدنِ چشمه های جاریِ نوری می یابد که از جنس عشق خواهد بود!» و اینکه نباید دوباره اجازه داد «آفتاب روشن عشق ما در شط خون بنشیند!» و «تسلیم لجهء جنون شود.»

و من!  افسوس می خورم که چرا و چگونه چون؟!  آن آفتاب روشن؛  آن نور جاری جوشان عشق من؛  در شط خون نشست!
در لجه جنون!

برآنم که آزموده را آزمودن خظاست! و تنها راه چارهء امروز ما «جوشیدنِ چشمه های جاریِ نوری  از جنس عشق است!» و نباید دوباره اجازه داد «آفتاب روشن عشق ما در شط خون بنشیند!» و «تسلیم لجهء جنون شود.»


فراز دوم:

"وحدتِ وجود" و اندیشهء حقیرِ "آن روی سکه":

سالها هست که ما ایرانیان – شاید بخاطر استبداد از قدیم – به جزیره های جدا از هم تبدیل شده ایم. یکی از باورهای غلط در میان ما "خوب و بد" ویا "سیاه و سفید" کردن پدیده هاست. – جنس پدیده زیاد، فرقی نمی کند! –

از فعل تا فاعلِ "فردی"، تا کنش و واکنشِ "اجتماعی"، قاعدهء مرسوم آن است که:
-          « حق در جانبی است که من در آن جانب هستم»
-          و البته «باطل در جانب روبروست»؟!
برآنم که این بزرگترین "دروغی" است که جماعتی یا ملتی می توانسته اند در یک تاریخ حداقل 250 ساله ، خودشان به خودشان تحویل بدهند و از مفتخری این "دروغ" بر خود ببالند.

برآنم که باید بپذیریم که:

-           اگر یک  "سکه" داریم،
-           تمامی دارائی ما همین مقدار است!
-          باید پذیرفت! یک "سکه" همهء دارائی ماست!
-          می توانیم با این سکه «ریشهء درختی را بیاندازیم»؟
-          البته بله!
-          می توانیم با این سکه «نهال درختی را هم بکاریم»؟
-          البته که بلی!... خوب؟!
-          دوست! عزیز! برادر! خواهر!
-          اگر همین یک سکه تمام دارائی ما هست!؟
-          و اگر ما می توانیم با آن هر کاری که بلدیم، انجام بدهیم!؟
-          چه فرقی می کند؟ «کدام روی سکه نقش من یا تو را دارد؟»
-          یکی از ما!
-          «شاه ، خمینی، شکجه گر، دانا و یا نادان (من یا تو)»
-          حداکثر می توانیم! «یکی از دو روی این سکه باشیم!»
-          و...«هستیم»!
-          نیست؟!
-          چه افتخاری دارد؟ که من یا تو «یک روی این سکه را مقدس و روی دیگر را شیطان بدانیم»؟!
-          سکه ما؛ "همین" یک سکه است.
روزی باید قبول کنیم که جمع جبری "شخصیت" و "خرد" اجتماعی ما تنها عاملی است که می تواند "ارزش یا بهای مبادله ای" سکه ما را در تبدیل به پول رقیب خارجی معین نماید. ولاغیر!

می خواهم خوانندهء این متن در خلوت خودش به آیینهء روبروی "ذهن خود" نگاه کند! اگر کسی "پلیدیی" در رقیبی سراغ دارد و "جرئی" از همان  "پلیدی" را در جسم و جان خود نمی بیند. می تواند این نوشته را کناری گذاشته به دیوار روبرو و یا آیینه ای نزدیک دقیقه ای – خیره – نگاه کند و مطلب را از "فراز 2" از نو بخواند.
مطمئن هستم اگر خواننده ای "نیکی" مطلق خود را نمی تواند با "پلیدی" رقیب به اشتراک بگذارد. از خواندن ادامهء این یادداشت "هیچ" – تاکید می کنم – "هیچ!" استفاده ای نخواهد کرد!


فراز سوم:

این "سبز" این "سبز بی دریغ"!
سبز یعنی ترکیب مرکبی از آب و خاک، وقتی که واجد حیات می شود!

(کسی اعتراض دارد؟!)


واما... متن:

دوستان مهربانِ زیادی سئوال می کنند که چرا از «جنبش سبز مردم ایران» می نویسم. چرا معتقدم: «سبز تنها نشانهء "حیات" است که لیاقت پرچم شدن را دارد»؟ و چرا حاضر نیستم این نشانه را به "مصادرهء به مطلوب" به دیگری واگذار کنیم؟

"نشان سبز" را واجدو بیانگرِ «نه! به نفرت و کینه؛ قبول واقعیت های زندگی؛ بله! برای ادامهء حیات» می بینم!
نشانی که می گوید "واقعیت های زندگی" تنها داشته هائی است که قرار است ما! آن را با همدیگر تقسیم کنیم.
( تفاوت های رنگ، ملیت، قوم، دین و فرهنگ به تنهائی واجد هیچ تفاوتی در این معامله نمی تواند باشد!)
و اینکه، برای همهء ما در این کارزار، به قدر کافی جا هست.     

برآنم! تجربهء بیش از دویست سال فنا و ستم کافی هست تا قبول بکنیم. که:

-          "لجهء جنون " فرزندِ نفرت و کینه ای است! که باید  "تعطیل" شود.( حق یا باطلی در یکی از دو رویِ "هیچ سکه ئی" وجود ندارد!)
-          "جمع جبری ما" از پائین تا بالا، از نادان تا دانا، از جاهل تا عاقل تنها چیزی است که می تواند «عاملِ تعیین ارزشِ "سکهء وجود" ما باشد»؛
-          "احترام به زندگی" ، پویایی در ارتقاء آن و تلاش در تداوم حفظ محیط زیست برای نسل بشر، 
  -  "یعنی"  «سبز شدن!» -  مهمترین وظیفهء ماست!


توضیح بیشتر اینکه: (زهرا رهنورد، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، فائزه هاشمی، علیرضا رجائی، مصطفی تاجزاده و باقی دوستان دربند را، همراهانِ صدها انسان شریف در درونِ صفوفِ لشکرِ مبارزه ای که همین الان در سنگرهای نبردی نابرابر  "صبورانه" و تنها با "مسالمت جویی" برای حق حیات انسانِ ایرانی تلاش می کنند، می دانم! انها را قائل به سبزی در اندیشه و عمل یافته ام! و سبزبودن در دین باوریِ ایشان را جزئی از "سبزی حیات" می دانم! و نه برعکس آن!)