Thursday, November 15, 2012

ستار بهشتی و حدادعادل؛ از برگزاری تورنمنت «مصباح یزدی» استقبال نشد. از معاملات "پنهانی" سیاسی و اقتصادی! چه خبر؟



از سه شنبه 16آبان که از استراتژی «پینگ پنگ» آقای مصباح توسط حداد عادل رونمائی شده است. بیش از یک هفته گذشته است. ولی از این دوره مسابقات برای سرکار گذاشتن افکار عمومی استقبال نشد.

-          برنامه ء سئوال از رئیس جمهور "هم نظر" با رهبریِ فردی همچنان ادامه دارد و مورد حمایت قاطع مردم قراردارد.
-          خون پاک "ستار بهشتی" بر عرصه های تاریک نگاه داشته شدهء معرفی و محاکمهء "آمران" کشتارِ روشنفکران و بانیان فساد سیاسی -  اقتصادی نور انداخته؛
-          و پروندهء محاکمهء قاضی مرتضوی و دو همکار دیگرش، به عنوان «عکس العمل قوه قضاییه در مقابل تعرضات رسانه های دولتی - و چه بسا برای آدرس دادن به افکار عمومی – دوباره بر روی میز قرارداده شده است.»
-          آزار زندانیان سیاسی و مجبور کردن آنها به اعتصاب های نفس گیر با پپروزی اعتصابیون وارد فاز جدیدی شده و در واقع می توان اذعان کرد که توسط زندانیان با تجربه و آگاه "مدیریت" می شود.
بیانیه های روشنگرانهء جریان های سیاسی اما! بر اوضاع نابسامان ایران تاکید کرده و خواهان تعیین تکلیف با گلوگاههای بحرانی در عرصهء سیاست ملی هستند.

از تحولات مهم در هفتهء گذشته اعلام "گروگان" بودن مهدی هاشمی – در اختیار مثلث طائب، محسنی اژه ای و مجتبی خامنه ای - بود که به آشکار شدن ابعاد گروگان گیریِ بخش اعظم زندانیان سیاسی و حتی سیاستمداران آزاد – و شاید شخص خامنه ای – بدست آنها افزوده و جناح حاکم را در مقابل افکار عمومی و  بدنهء پایگاه اجتماعی نظامی و هواداران بسیجی خود قرار داده است.

شاید بتوان به جرات گفت که تنها چیزی که در این میان خبری از آن نیست "آرامش گورستانی" مورد نیاز برای معاملهء کثیف تقسیم قدرت باندهای مافیایی مورد تقاضای تیم ریاست جمهوری منصوب باشد. (اینجا- 1)

خبرهای پراکنده از به غنیمت گرفته شدن چندین کانتینر اسکناس دلار توسط دزدان دریائی سومالی که در راه ایران بوده است. تائید کننده خبرهای جدی و تاسف برانگیز «تبدیل منابع درآمد ملی از محل فروش نفت به پول کثیف – اسکناس قابل حمل در کانتینر- توسط باند های مافیای فساد سیستمی است.»

شاید همین ناتوانی در حفظ ارزش ثروت های دزدیده شده از ملت ایران برای اینکه باندهای مافیائی بتوانند خودشان را برای واگذاری قدرت سیاسی و رفتن سراغ "سوراخ موش" توجیه نمایند! کافی باشد. ( اینجا- 2)

ولی هنوز نشانه ای از این حداقل "عقل معاش" نیز در میان سران این باندها دیده نمی شود. مصداق این رفتار می تواند در شعر زیبا و پر معنی : «چشم تنگ مرد دنیا دوست را                   یا قناعت پر کند یا خاک گور!» بیان شود.

جمعه 26 آبان 1391
------------------------------------------------



Monday, November 12, 2012

فصلی برای اعلام انزجار و برائت: «دو مجتبی و هزار گرگ دست آموز "بختکی" هستند که زندگی مردم ورهبران اجتماعی ایران را به گروگان گرفته اند.»- چه کسی نمی داند؟



اول آذر روز به خون غلطیدن "پروانه و داریوش فروهر" و 18 آذر روزی ست که پیکرهای پاک "پوینده و مختاری" پیدا شد.(سال 1377) از همان روز تا همین امروز شبحی چون «بختک» بر فراز زندگی ایرانی در پرواز است. جزء به جزء زندگی ایرانی تحت سیترهء این بختک در حال نابودی است. از این "شبح" هیچ کسی را گریزی نیست و حیات جامعه مدنی در فسادِ سیستمی ناشی از حضور آن در حال جان کندن است. (معرفی «بختک» را اینجا بخوانید.)

فساد اجتماعی، فساد اقتصادی و فساد در سیاست - تمامی راه ها و بیراهه های نجات میهن – در چنبرهء این شبح گرفتار است. این مهم نیست که چرا و چگونه ولی کاملاً آشکار است که همهء دست اندرکاران حیات سیاسی این مملکت از این  "بختک" در حدّ مرگ می ترسند.

تصور درستی نیست که فکر کنیم این فلاکت مخصوص ایرانی جماعت است. حتی ملت صبور و نظم پذیری چون "مردم آلمان" سالها پیش با این  "بختک" روبرو شده و بر او پیروز شده اند. پاشنهء آشیل حیات این بختک  "آگاهی ملی" و شیشهء عمر آن عدم اعلام انزجار و برائت از آن است.

آذرماه 1391، 33 سال از تخم گذاری مجدد این "بختک" در حیات سیاسی ایران می گذرد-1358-. (جالب است که تصور کنیم که 33 سال قبل از آن این بختک از ایران رانده شده بود و وحدت ملی ایرانی از نو زاییده شده بود! – 1325 -) وقت آن است که سینه به سینه، خانه به خانه، محله به محله، اداره به اداره، تیم به تیم و گردان به گردان همه با هم از «دو مجتبی و هزار گرگ دست آموزآنان که زندگی مردم ورهبران اجتماعی ایران را به گروگان گرفته اند.» اعلام انزجار و برائت داشته باشیم. (در مورد دومجتبی اینجا بخوانید.)


سپاهی و نظامی، ورزشکار و هنرمند، مدیران و دانشمندان، دانشگاهیان و دانشجویان، کارمندان و معلمین، کارگران و کشاورزان می توانند به نسبت نزدیکی و یا دوری از مرکزیت این "بختک" در این اعلام برائت نقش تاریخی خود را ایفاء نمایند.

"آذرماه" زمان مناسبی برای این کار است و سپاس باید گفت به قلم و وبلاگ نویسی که با همهء دارائی ناچیز و جان گرانقدرش، چراغ این حرکت میلیونی ما ایرانیان را از نو روشن کرد. « با سپاس از ستار بهشتی »!

22 آبان 1391

نقل از مجموعه مقالات «ایران آباد»

پی نوشت:
باید قبول بکنیم که از سال 1377 تا کنون – 14 سال – در انجام این وظیفهء تاریخی کوتاهی شده است. در این اعلام انزجار و برائت و تولد "وحدت" دوبارهء ایرانی در جامعه مدنی درنگ جایز نیست!

Sunday, November 11, 2012

قتل "ستاربهشتی"، ادامهء قتل های زنجیره ای و سلاخی « پروانه و داریوش فروهر و پوینده و مختاری » است. چه کسی "آمر" این قتلها و بانی فساد مافیائی و کودتای 88 را نمی شناسد؟



روزگار غریبی است:

خون پاک جوان زحمتکش «ستار بهشتی» تمامی ساختار قدرت مافیای ایرانی را زیر سئوال برده و می تواند ماموریت تاریخی خود را به انجام برساند و:

-          «بیانیهء قوه قضائیه درباره مرگ وبلاگ نویس/ قاطع و بی اغماض برخوردمی کنیم» صادر شده است.
-          مجلس با تشکیل کمیته ای در نظر دارد این موضوع را – مثل فاجعهء کوی دانشگاه و بازداشتگاه کهریزک – بررسی نماید.
-           شورای هماهنگی راه سبز امید این واقعه را ادامهء پروندهء خون های پاک ریخته شدهء جنبش سبز می داند.
-          و...
ومعلوم نیست چرا همه می خواهند تا فراموش شود که هنوز «آمر قتل های زنجیره ای و حمله به کوی دانشگاه، بانی ساختار مافیائی در قدرت و کودتای 88 آزادانه به دنبال شکارِ آرزوهای ایرانی "جان فدا" تربیت می کند و در کمین "آیندهء ایران" نشسته است.»

دنیا و مجامع حقوقی بین المللی و کمیتهء حقوق بشر ایرانی در خارج کشور می توانند و باید با درخواست تعیین تکلیف با پروندهء قتل های زنجیره ای به همهء این فلاکت ها خاتمه دهند.

اگر در انجام این مهم اهمال شود. ساعت ها بازجویی و مصرف بالای "داروی نظافت حمام" برای مامورانِ معذور، ظلم مظاعف بر مردمی است که از نادانی حاکمان دیگر قادر به تامین نان شب خود نیز نیستند.
22 آبان 1391

نقل از مجموعه مقالات «ایران آباد»


***** 
خلاصه ای از روایت تاریخ از قتل های زنجیره ای را باهم بخوانیم:

مجتبی خامنه ای و قتل های زنجیره ای (روایت کامل را اینجابخوانید))  (روایت محسن مخملباف)

بالای دفتر خامنه ای در خیابان پاستور، مجتبی خامنه ای دو اتاق دارد که ملاقاتهایش را در آنجا انجام می دهد. یکبار در همان اتاقها به سعید امامی می گوید که چرا همین کاری را که با لات ها کردی با روشنفکرها نمی کنی ؟
سعید امامی می گوید : کتبی بنویس.

حجازی رئیس دفتر خامنه ای به دری نجف آبادی وزیر اطلاعات وقت می نویسد که با درخواست های آقای امامی موافقت کن. بعدها که دری نجف آبادی متهم شد که در قتلها دخالت داشته گفت : در صورتی که من دستگیر شوم نامه حجازی را که مخفی کرده ام، منتشر خواهد شد تا معلوم شود که قتلهای زنجیره ای دستور مجتبی بوده است. در نتیجه موضوع قتلهای زنجیره ای نتوانست به گردن دری نجف آبادی بیفتد، اما کسی یقه مجتبی را هم نگرفت. سعید امامی تا زمانی که دستگیر نشده بود هر یکشنبه بعد از ظهر از ساعت 4 تا 7 شب مجتبی را در همان دو اتاق بالای دفتر رهبری ملاقات می کرده است. سعید امامی و مجتبی خامنه ای در سفر لندن، رابطه نزدیکی با یکدیگر پیدا می کنند.

همسر سعید در بازجویی هایش در پرونده قتل های زنجیره ای اینگونه اعتراف کرده بود : «سعید وقتی از لندن بر می گردد با مجتبی (خامنه ای) خیلی دوست می شود، سعید مسئول امنیت داخلی وزارت اطلاعات بود، از همان سالها مخالفت با آقای خامنه ای شکل ظاهری به خود گرفت. ابتدا لات های تهران را کشتند که محسنی اژه ای و آیت الله خوشبخت (پدر زن مصطفی خامنه ای)  حکم قتل ها را صادر می کردند و بچه های اطلاعات، عملیات را اجرا می کردند.

(لات هایی که بوسیله وزارت اطلاعات کشته شدند قرار بود در کودتایی بهمراه نظامیان و برخی افراد با نفوذ در کشور شرکت کنند که کودتا فاش شده و افراد زیادی دستگیر و اعدام می شوند. شرح کودتا در کتاب «پشت پرده های انقلاب اسلامی اعترافات حسین بروجردی»موجود می باشد.)

تحلیلی بر «وضعیت روحانیت در حاکمیتِ ایران و راه های پیش رو» - چه خواهد شد؟



تحلیلی برای امروز! (برای همصدائی چشمان باز و همدلی لازم است!)

آشکار است که دست اندازی روحانیت در کسب قدرت سیاسی در ایران یک عمل ایدولوژیک و مذهبی نبوده است. این موضوع از ریزش ایمان و اعتقاد نزد شهروندان و عدم امکان تامین زندگی شرافت مندانه از حضور در مجامع مذهبی و دخل و خرج زندگی روحانیون از این محل به وضوح روشن است. نشانهء آشکار بعدی در این خصوص رونق "مداحی" تحت لوای حکومت روحانیون در ایران بوده است.

در واقع جایگاه صنفی روحانیت مدت ها است که به وسیلهء  "صنف" مداحان تسخیر شده و روند رو به توسعهء مداحان در قدرت و سیاست در ایران امروز و طرح ضرورت تاسیس دانشکدهء مداحی، خود بیانگر این واقعیت است که مداحی نیز در ایران پشت سر روحانیت با پا گذاشتن  جای پای قبلیِ روحانیت، از عرصهء صنفی مداحی برای مراسم مردم، به سمت مداحی برای قطب های قدرت سیاسی در حال استحاله هستند.( بررسی این موضوع به دلیل کم اهمیت بودن آن موضوع این یادداشت نیست.)

هر چند جایگاه و سرنوشت روحانیت در بعد از سال 1357 دست خوش دگرگونی شگرفی شد و روحانیت با استفاده از حس اعتماد مردم به آنها تمامی ارکان سیاسی، نظامی و اقتصادی را در قبضهء قدرت خود گرفتند. تناقض موجود در ماموریت اجتماعی  آنها و واقعیت های مدیریت در یک جامعهء متکثر و جوان، در تقابل با ظرفیت های تاریخی روحانیت قرار داشته و حکومت ورزی روحانیت بر بنیان تناقض در ماموریت اجتماعی آنها با ماموریت –اکتسابی- ادارهء اقتصاد و سیاست در جامعه قرارداشته و تابلو «ما همهء دردهای شما را درمان می کنیم، انواع اقسام عمل جراحی و زیبائی و پوست» درسر در مطب آقایان بیشتر به تابلوهای رمالان و دعانویسان شبیه شد.

می شود در یک جامعهء تاریخاً ثروتمند مدت زمانی را با تکیه و - حتی ترویج - جهل و نادانی به طبابت و ناف نویسی برای مردم سر کرد لیکن اولین کسی که در این موقعیت متوجه عدم انطباق ماموریت و مامور می شود – در واقع – خود شخص کلاهبردار است. و ریزش نیروهای صادق از قشر روحانیت بطور آگاهانه از همین محل شروع می شود.

اینکه بخشی از روحانیونی که  در سالهای اول بعد از سال 57 در قدرت سیاسی حضور داشتند و به مرور خود را از این عرصه کنار کشیدند نیز به طور عمده در این ردیف طبقه بندی می شوند و می توان به سلامت نفس و صداقت آنها احسنت گفت.

با توجه به موضوعات بالا در واقع می توان شرایط فعلاً موجود برای صنف روحانیت در ایران را به شرح ذیل خلاصه کرد:

1-       بخشی از روحانیت در احترام به پایگاه اجتماعی خود و با توجه به تعریف "کلاسیک" از قشر خود نشان دادند که به صنف خود تعلق خاطر دارند و در سالهای اخیر به سرعت خط مرز روشنی با روحانیت حاکم ترسیم کرده و مسیر خود را از بنگاه های "رمالی و دعانویسی" جدا کرده اند. این بخش از نظر تعداد اکثریت داشته و به اعتبار اصالت وجود پایگاه تاریخی، جزئی از طبقات اجتماعی در ساختار جمعیتی ایران محسوب می شود که در مبارزات حق طلبانه همراه جامعه مدنی هست و می تواند نقش موثرتری را نیز برعهده بگیرد.
2-       جزیی از قشر روحانی که عمده مراکز "رمالی و دعانویسی" را در اختیار دارند ودر خلاف مسیر ماموریت های اجتماعی و تاریخی روحانیت با ابزار "تقیه"، "مصلحت" و "دعانویسی" سعی در بازار گرمی "دکان" جهل و نادانی داشته و عملاً غیر اخلاقی ترین روشهای حکومت در تاریخ دنیا را در یک سیستم حکومتی به اصطلاح روحانی گردآورده و با دست یازیدن به ثروت های ملی – بویژه خدادادی – دچار بیماری اعتیاد به پرخوریِ مواهب کشور شده است.( ذکر این نکته خارج از لطف نیست که اشاره شود درمان بیماری اعتیاد به پرخوری از مشکل ترین درمان ها است و معمولاً بیمار در شرایط عادی تلف خواهد شد.)
3-       جزء سوم از قشر روحانیت در این میان اما در مشکل ترین وضعیت ممکن قرار گرفته اند. این بخش در واقع زادهء فلاکتِ نادانی و سازمان نیافتکی جامعه ایران است. در موقعیت پدر خواندگی و سلطانی و البته فاقد پیشینهء تاریخی برای این موقعیت. بحران بطور خاص به یک بیت و اعوان تزدیک آن محدود می شود. و قرعهءاین فال به نام رهبری فردی خامنه ای افتاده. تناقض دشواری است. براساس وضعیت اجتماعی موجود قدرت در "ولی" ناشی از مقبولیت روحانیت نزد مردم در سال 57 و  مقبولیت "ولی" در سال 68 – به هر دلیل – نزد روحانیت بوده ولیکن امروز هر دو موقعیت اجتماعی عملاً در هم ریخته و علاوه بر این دو موضوع ذکر شده، حاشیه هایی که از متن هم مهم تر است سیستمِ اعمال حاکمیت را تحت فشار قرار داده اند:
-          اول آنکه دنیا به سرعت در مسیری خلاف تمایلات "ولی" و به سمت و سوی رفاه و دمکراسی در حال حرکت است و سیستمِ حاکم قادر به حرکت پابه پای آن نیست.
-          دوم اینکه برای حفظ قدرت مطلقه گرگ های دریده ای در خدمت "ولی" قرار گرفته و به "سوراخ سمبه" های حیات او مسلط شده اند و خود یک پا مدعی "سلطنت" هستند.
-          وسوم اینکه شهوتِ قدرت و سلطنت، تمامی وجود "ولیعهد" دعانویسی که در نقش "شاه" ظاهر شده است را در بر گرفته.
تصویری که در بالا بدست آمد. واقعیت امروز سیاست در ایران است. صف بندی غریبی است که در یک طرف آن میلیون ها ایرانی آرزومند و بخش اصلی از بدنهء روحانیت که یا آگاهانه و یا به دلیل محرومیت از نعمات سلطانی در سمت مطالبات مردم قرار دارند، قرا گرفته اند و در سمت مقابل به تعداد انگشتان دست "روحانی" و حداکثر 1000 نفر گرگ دریدهء آدم خوارِ معتاد به دلارهای نفتی که در نهایت جر "کثیف کردن" دلارهای نفتی - که می باید به عنوان سرمایه های مردم ایران به خدمت گرفته می شدند - هیچ ویژه گی برجسته ای نزد آنان باقی نمانده است.

تحولات آتی در این فرآیند به سرعت اتفاق خواهد افتاد:

الف-       حقوق بگیران ماشین سرکوبِ حاکمان که به سلاح ایمان به اسلام نیز مجهز بوده اند. هم از حقوق ماهیانه محروم خواهند شد و هم خیلی زود متوجه می شوند که حقانیتی در دکان های "رمالی و دعانویسی" به نام اسلام وجود ندارد.
ب-       گرگ های هار شدهء شهوتِ قدرت و ثروت زنجیر پاره کرده اند و خدا را هم بنده نیستند.
ج-       "ولی" و تعداد انگشت شمارِ حول او که از ترس خورده شدن به دست گرگ های دست پرودهء خود تعادل روانی شان را هم از دست داده اند.
چه خواهد شد؟

-          هیچ پلی پشت سر روحانیتی که خود را از گردونهء قدرت خارج کرده و یا توسط حاکمان به بیرون از دایره پرتاب شده اند ویران نشده است. آنها می توانند به حوزه های علمیه و مساجد صنفی خود بر گشته از احترام اجتماعی هم برخوردار باشند.
-          انگشت شمار روحانیونی که هنوز با "ولیِ" سرگشته همراه هستند نیز هنوز چند سوراخ موش در منازل دوستان سابق خود که مورد احترام جامعه مدنی هستند می توانند سراغ بگیرند.
-          ولی نبرد اساسی در تقابل گرگ های دریدهء نکبتِ 30 سال اشتباه تاریخی و "بختک مسلط" و مردم ایران – و به جرات می توان گفت – تمامی دنیای متمدن به مرحلهء تعیین تکلیف نزدیک می شود.(بختک چیست؟ را اینجا بخوانید)
 در فرصتی که می توان به جرات آنرا بیشتر از یکی دو ماه ارزیابی نکرد. باقی ماندهء روحانیون در قدرت می توانند به فراخوان هم صنفی های عاقلتر خود گوش داده فرصت ایجاد نمایند گرگ های دست آموز وحشی شده به قفس های خود بازگردانده شوند. و جامعه در خصوص اصلاح ساختار سیاسی تصمیم تاریخیِ جدیدی اتخاذ نماید.

بعد از این مدت "با درگیری" و یا "بدون درگیری" بساط حضور حاکمیت غیر مردمی به دست مردم ایران و یا قدرت های متمدن دنیا برچیده خواهدشد!

به عنوان یک ایرانی که ذره ای از کینه و نفرت و بداندیشی نسبت به فلاکت 33 سال رنجی که بر گرده کشیده نمی توان در او سراغ گرفت، صاحب این قلم ساده ترین و کم درد ترین راه را برای مردم و تاریخ ایران آرزو دارد. با استفاده از فرصتی که با بازگشتن شهروندان به موقعیت های اجتماعی خودشان شروع می شود و با انتخاباتی آزاد، موقعیت سیاسی لازم برای بازسازی خرابی های 33 سال نکبتی که برما گذشته است را فراهم خواهد کرد.

باشد که چنین شود!
20 آبان 1391

تحلیلی از مجموعه مقالات «ایران آباد»

مطالعه یادداشت های ذیل هم توصیه می شود:

Thursday, November 8, 2012

این طرح، یک ایده برای تولید پژواک صدای ماست. راهی برای تقویت صداهای تک به تک ما برای سازمان دادن به اقدام مشترک



سال 1391 شمسی است. در سرزمین مان – ایران – قدکوتاهان حکومت می کنند. هنوز هم  «معیارهای سنجش، بر مدار صفر سفر می کنند» و عفریتِ پیرِ فرتوت، بر مدارِ نفرت و جهل، فرمان می راند!

تنها چیزی که از تاریخ کهن دانائیِ این خاک مانده است؛ پژواک صداهای دانائی است و یاد مردان و دوران های  "عاشقی"! با به خاک کشیده شدن هر انسان آرزومند فورانی از صداهای در گلومانده اش بر فراز خاک سرد – با شکوه وعظمتی بیش از قبل – خود را به ذهن علیل خاک تحمیل می کند و یادآور ضرورت پرواز است که «پرنده مردنیست!»

حق با فروغ است: «از پیامبران و پیشروان تاریخ کهن فقط "صدا، صدا و صدا" مانده است.» که هرلحظه ما را به امید ادامهء راه فرا می خواند. وچون خوب می نگرم تنها ارتباط موجود و سالم بین من و تو پژواک این صداست!

حس غریبی است ارتباط من و تو، من و نوشته های تو، من و فیلم هایی که تو ساخته ای و در نهایت وقتی این ارتباط به دانایی من می افزاید – در آخرین فرآیند – تبدیل به یک "صدا" در درون می شود و سپس به مجموعهء هستی من افزوده می شود.

بر آنم که این تنها راهِ جذب تو در من و افزون شدن من در تو – این صدا – را باید شناخت، پژواک طنین آن را باید رهبری کرد تا به سمفونی "حیاتِ امروز مان در جامعهء مدنی" تبدیل شود. جائی که باور داشته باشیم که "همدلی" بزرگترین سرمایهء انسانهاست.
اگر بپذیریم که "همدلی" همان بخشی از "هم زبانی" است که به صدای درون ما تبدیل می شود. پیمودنِ بقیهء راه سهل ممتنع خواهد بود. مگر نه این است که تمامی راه ها برای رسیدن به "اقدام مشترک" از این "همدلی" آغاز می شود، نیرو می گیرد و مسیر پرواز را معین می کند؟

«دولتِ صدا» طرح ایدهء پرواز است. من به تو گوش می دهم. تو به من گوش می دهی و حاصل کار آن است که من و تو وجوه مشترک بیشتری برای عجین شدن اندیشه هایمان و تنیده شدن آرزوهایمان در هم پیدا می کنیم و یا باسیقل جدل اندیشه می سازیم.
مگر نه این است که گرانبهاترین و با ارزشترین "الماس" ها، از یک چنین ساختارفیزیکی، در چیده شدن ملوکول هایشان کنار هم، برخوردارند؟

"دولتِ صدا" انکشاف "الماس" مدنیت ما است! که می توانیم از نو بازسازیش کنیم!
پس! ای دوست!  صدایت را به من برسان و به صدای من گوش بسپار! تا طرحی نو دراندازیم و دولتِ ادارهء جامعه مدنی خودمان را تشکیل دهیم.

20 آبان 1391


(شعر فروغ برای بیان آنچه می خواهم معرفی کنم؛ یک اعجاز است!)

تنها صداست که می ماند!

چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند. افق عمودی است؛ افق عمودی است و حرکت، فواره‌وار! و در حدود بینش: سیاره‌های نورانی می‌چرخند.
زمین در ارتفاع به تکرار می‌رسد؛ و چاه‌های هوایی: به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند!
و روز وسعتی است که در مخیله‌ی تنگ کرم روزنامه نمی‌گنجد!

چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ‌های حیات می‌گذرد! کیفیتِ محیطِ کِشتیِ زِهدانِ ماه سلول‌های فاسد را خواهد کشت! و در فضای شیمیایی بعد از طلوع - تنها صداست - صدا که جذب ذره‌های زمان خواهد شد! چرا توقف کنم؟

چه می‌تواند باشد مرداب؟
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد؟ افکار سرد‌خانه را جنازه‌های باد‌کرده رقم می‌زنند.
نامرد، در سیاهی، فقدانِ مردی‌اش را پنهان کرده است! و سوسک... آه! وقتی که سوسک سخن می‌گوید. چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است. همکاری حروف سربی، اندیشه‌ی حقیر را نجات نخواهد داد!
من از سلاله‌ی درختانم. تنفس هوای مانده ملولم می‌کند!
پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم!

نهایتِ تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن! به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور!
طبیعی است که آسیاب‌های بادی می‌پوسند. چرا توقف کنم؟
من خوشه‌های نارس گندم را به زیر پستان می‌گیرم و شیر می‌دهم.

صدا، صدا، تنها صدا - صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن - صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک! صدای انعقاد نطفه‌ی معنی؛ و بسط ذهنِ مشترک عشق - صدا، صدا، صدا - تنها صداست که می‌ماند!

در سرزمین قدکوتاهان: «معیارهای سنجش، همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند». چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم و کار تدوینِ نظام‌نامه‌یِ قلبم کارِ حکومتِ محلیِ کوران نیست.

مرا به زوزه‌ی دراز توحش در عضو جنسی حیوان چه کار؟ مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار؟
مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن، متعهد کرده است! تبار خونی گل‌ها، می‌دانید؟

فروغ فرخزاد
از كتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

تنها صداست که می ماند! فروغ فرخزاد



تنها صداست که می ماند!
چرا توقف کنم، چرا؟
پرنده‌ها به جستجوی جانب آبی رفته‌اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت، فواره‌وار
و در حدود بینش
سیاره‌های نورانی می‌چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می‌رسد
و چاه‌های هوایی
به نقب‌های رابطه تبدیل می‌شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله‌ی تنگ کرم روزنامه نمی‌گنجد

چرا توقف کنم؟
راه از میان موی‌رگ‌های حیات می‌گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول‌های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره‌های زمان خواهد شد
چرا توقف کنم؟

چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ریزی حشرات فساد
افکار سرد‌خانه را جنازه‌های باد‌کرده رقم می‌زنند.
نامرد، در سیاهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است
و سوسک... آه
وقتی که سوسک سخن می‌گوید
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه‌ی حقیر را نجات نخواهد داد
من از سلاله‌ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می‌کند
پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب‌های بادی می‌پوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه‌های نارس گندم را
به زیر پستان می‌گیرم
و شیر می‌دهم

صدا، صدا، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه‌ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا، صدا، صدا
تنها صداست که می‌ماند

در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده‌اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می‌کنم
و کار تدوین نظام‌نامه‌ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست.

مرا به زوزه‌ی دراز توحش
در عضو جنسی حیوان چه کار؟
مرا به حرکت حقیر کرم در خلأ گوشتی چه کار؟
مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن، متعهد کرده است
تبار خونی گل‌ها، می‌دانید؟

فروغ فرخزاد
كتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد